آی آقا ! سفره خالی می خرید
آی آقا ! سفره خالی می خرید
یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد.
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست.
«اول سال است؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
خواهرم بی روسری بیرون دوید.
آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟
این روزها برایم یاد اور روزهای خوبی نیست مادرم رفته است و همه ما را تنها گذاشته است مخصوصا من را که عاشقانه دوستش داشتم.هرگز به این فکر نکرده بودم که او هم روزی خواهد رفت و حالا که رفته است من مانده ام با بهتی و حرفهای نگفته ای با مادرم که همه عمرش را زحمت کشید. زنی که نه خورد و نه پوشید تا من یادبگیرم زندگی ساده تر از آن چیزی است که فکر می کنی با این همه او فقط و فقط به فکر فرزندانش بود.خدایش بیامرزد.

مادرمادر
دلتنگم دوباره برايت
ولي چه فايده ديگرنمي توانم پيشاني ات را ببوسم
وموهايت را مرتب كنم
وقتي كه ديگر دكترها نا اميد شده اند
من پسر كوچكت هستم
دل نازكتر از همه
حتي از دخترت
سیما سیما
هرگز به اسم كوچك صدايت نكردم
وحالا كه خجالت را كنار گذاشته ام تو نيستي
پسر كوچكت هستم
كه مي خواستم كاري بزرگ انجام بدهم
و تو را از دست سرطان نجات بدهم
و دكترها در صبحي اندوهبار به من تسليت گفتند
و پاهاي من سست شد
و من ديگر احساس كردم حالا هيچ كس را ندارم
سیما سیما
تو حالا كجايي؟
من حالا چكار كنم ؟
به خانه كه برگردم
چه كسي در را به رويم باز مي كند ؟
چه كسي از ديدنم ذوق زده مي شود؟
تو را با آن همه بزرگي در قبری تنگ و تاريك گذاشتند
و رويت خاك ريختند
خاك بر سر من
خاك بر سر من
كه نتوانستم برايت كاري بكنم
سیما سیما
شاعري يتيم شد
و پسرت زار زار گريست
مادر مادر
مي دانم آنجايي
درهمساگي خدا
و دلت طبق معمول براي ما شور مي زند
به خوابم بيا
حرفهاي زيادي برايت دارم
و بوسهايي كه براي رسيدن به پيشاني ات بي تابي مي كنند
مي دانم حرفهايم را مي شنوي
................................................
.............................................................................
..................................................................................
..............................................................................
پسر کوچکت همایون که بی صبرانه منتظر دیدن توست.
تعطيل
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
که سرما سخت سوزان است .
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .
بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،
ددلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده ، مهر و ماه ،
زمستان است .
زمستونه ، هوا سرده ، دمش گرم
زمین و کوه یخ کرده ، دمش گرم
تو آیین خدا لوطی گری نیست
خدا نامرد ِ نامرد ِ ، دمش گرم
بی چاره تر از آدم و عالم هستیم
ماتم کده ای مثل محرم هستیم
نه گندمی و نه یار گندم گونی
ما هم دلمان خوش است آدم هستیم !
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه. هر چی من بهش نصیحت میکنم. که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه. میگه یا اسم آدم دل نمیشه. یا اگر شد دیگه عاقل نمیشه. بهش می گم جون دلم. این همه دل توی دنیاست چرا. یه کدوم مثل دل خراب صابمرده من. پاپی زنهای خوشگل نمیشه. چرا از این همه دل یه کدوم مثل تو دیوونه زنجیری نیست. یه کدوم صب تا غروب تو کوچه ول نمیشه. میگه یک دل مگه از فولاده. که تو این دورو زمونه چششو هم بذاره. هیچ چیزی نبینه یا اگر چیزی دید خم به ابروش نیاره. میگم آخر بابا جون اون دل فولادی دست کم دنبال کِیف خودشه. دیگه از اشک چشش زیر پاش گِل نمیشه. میگه هر سکه میشه قلب باشه. اما هر چی قلب شد دل نمیشه. نه دیگه... نه دیگه... نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
این ترانه رو این روزها هزار بار گوش کردم. هر بارش را به یاد تو. هر کلمهاش من را به هم زد و درهم ریخت. باور کنی یا نه کلمه به کلمهاش را با نبودنت در هم شکستم. رسم غریبی دارد این زمانه. همیشه زین به پشتش هستیم و هیچ وقت پشت بر زین ندیدهایم خودمان را. انگار بختمان را با گره به هم بافتهاند. هر وقت که گمان میکنیم به آرامش رسیدهایم، یک چیزی بیربط سر و کلهاش پیدا میشود تا آرامشمان را بپاشد از هم. دلمان که پر میشود، مزخرف زیاد مینویسیم. همین غرغرها میشود وبال گردنمان. درد دلمان را کسی یارای شنیدنش نیست انگار. مجبورم که بنویسمشان. اینجا که خالیاشان میکنم، میشود سوءتفاهم و به هزار نفر ترکشش میگیرد. بزرگترنیش هم میخورد پس کله خودم....................
کتیبه
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي ،
كجا ؟!
هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خیل خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
و نالان گفت : بايد رفت
و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي بیگانه اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
بخوان ! او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي ، هان ؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود
ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقودالاثر ، بابای زخمی
دور از تو سهم دختر از این هفته هم پَر
پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پَر؟
تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد
اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم
من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟!
خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی!
یک بار هم از گیرودار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو
برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش
شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی
جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی
عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است
ای دست هایت آرزوی دست هایم
ناز و ادایم مانده روی دستهایم
تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است
امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی
ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش
عظيم زارع





