.jpg)
مادرمادر
دلتنگم دوباره برايت
ولي چه فايده ديگرنمي توانم پيشاني ات را ببوسم
وموهايت را مرتب كنم
وقتي كه ديگر دكترها نا اميد شده اند
من پسر كوچكت هستم
دل نازكتر از همه
حتي از دخترت
سیما سیما
هرگز به اسم كوچك صدايت نكردم
وحالا كه خجالت را كنار گذاشته ام تو نيستي
پسر كوچكت هستم
كه مي خواستم كاري بزرگ انجام بدهم
و تو را از دست سرطان نجات بدهم
و دكترها در صبحي اندوهبار به من تسليت گفتند
و پاهاي من سست شد
و من ديگر احساس كردم حالا هيچ كس را ندارم
سیما سیما
تو حالا كجايي؟
من حالا چكار كنم ؟
به خانه كه برگردم
چه كسي در را به رويم باز مي كند ؟
چه كسي از ديدنم ذوق زده مي شود؟
تو را با آن همه بزرگي در قبری تنگ و تاريك گذاشتند
و رويت خاك ريختند
خاك بر سر من
خاك بر سر من
كه نتوانستم برايت كاري بكنم
سیما سیما
شاعري يتيم شد
و پسرت زار زار گريست
مادر مادر
مي دانم آنجايي
درهمساگي خدا
و دلت طبق معمول براي ما شور مي زند
به خوابم بيا
حرفهاي زيادي برايت دارم
و بوسهايي كه براي رسيدن به پيشاني ات بي تابي مي كنند
مي دانم حرفهايم را مي شنوي
................................................
.............................................................................
..................................................................................
..............................................................................
پسر کوچکت همایون که بی صبرانه منتظر دیدن توست.

آخ جون............................................
عروسی تلخ و شیرین دختر و پسر 8 و 12 ساله +

یکی از غم انگیزترین ازدواجهای جهان در لبنان برگزار شد. در این مراسم ازدواج، دختر هشت ساله به نام خلود که سالهاست مبتلا به سرطان است با دوست بیمارش، کریم دوازده ساله ازدواج کرد.
به گزارش جهان این مراسم در حقیقت بزرگترین آرزوی خلود بود او همیشه به دوستان و خانوادهاش میگفت دوست دارد قبل از مرگش لباس سفید عروسی به تن کند. این مراسم در یکی از سالنهای بزرگ و مجلل بیروت برگزار شد و خانواده این عروس و داماد با اشک و آرزوی شفا برای این دو کودک جشن با شکوهی برپا کردند.
لباس عروس توسط طراح مدل لباس معروف «زهیر مراد» دوخته شده و یکی از طراحان چهره مشهور، کار آرایش این دو کودک را انجام داده بود. خلود و کریم برای نخستین بار یکدیگر را در بیمارستان کودکان سرطانی دیدند و از همان ابتدا با هم دوستان صمیمی شدند.
با آرزوی شفای تمام بیماران
پ . ن : برای این دو کودک معصوم لبنانی که کاری جز دعا از دست ما ساخته نیست ولی کمک به کودکان سرطانی هم وطن خودمان از طریق " موسسه محک " را فراموش نکنید ، قلک های خوش رنگ و بهشتی موسسه را از اینجا تهیه بفرمایید.
شکوه علفزار
لحظه ایی از فکرش بیرون نمیام

بغضی که رها نمیکند… تا همیشه. شکوه علفزار یکی از تلخترین فیلمهای محبوبم است. آن را زیستهام… و همین، درد است… که رها نمیکند.
What though the radiance
Which was once so bright
Be now for ever taken from my sight,
Though nothing can bring back the hour
Of splendor in the grass
of glory in the flower
We will grieve not, rather find
Strength in what remains behind
اگرچه تلالو آفتاب
که زمانی چنان درخشان بود
اکنون برای همیشه از من گرفته شده
اگرچه هیچ چیز نمیتواند مرا برای ساعتی
به شکوه علفزار، به طراوات گل بازگرداند
اما غمی نیست
چون در ادامهی راه توانی دوباره خواهیم گرفت…

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم میخواهمت چو روز نخستین اما چه سود
میخواستی به خاطر سوگندهای خویش در بزم عشق برسرم جام نشکنی
![]()
میخواستی به پاس صفای سرشک من این گونه دلشکسته به خاکم نیفتی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من درو از نگاه گرم تو خاموش میشود
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی من مانده ام بی تو شبها سحر کنم
تو رفته ای که عشق مرا از سر به در کنی من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
روزی که پیک مرگ میبرد مرا به گور من شب چراغ عشق تو را نیز با خود میبرم
عشق تو ، نور عشق تو ،عشق بزرگ تواست خورشید جاودانی دنیای دیگرم




