تبليغاتX
بهار هم رفتنی است.... تو که جای خود داری
مادرم رفته است و همه ما را تنها گذاشته است مخصوصا من را که عاشقانه دوستش داشتم.هرگز به این فکر نکرده بودم که او هم روزی خواهد رفت و حالا که رفته است من مانده ام با بهتی و حرفهای نگفته ای با مادرم که همه عمرش را زحمت کشید. زنی که نه خورد و نه پوشید تا من یادبگیرم زندگی ساده تر از آن چیزی است که فکر می کنی با این همه او فقط و فقط به فکر فرزندانش بود.خدایش بیامرزد.

 

مادرمادر

دلتنگم دوباره برايت

ولي چه فايده ديگرنمي توانم پيشاني ات را ببوسم

وموهايت را مرتب كنم

وقتي كه ديگر  دكترها نا اميد شده اند

من پسر كوچكت هستم

دل نازكتر از همه

حتي از دخترت

سیما سیما

 

هرگز به اسم كوچك صدايت نكردم

وحالا كه خجالت را كنار گذاشته ام تو نيستي

پسر كوچكت هستم

 كه مي خواستم كاري بزرگ انجام بدهم

و تو را از دست سرطان نجات بدهم

و دكترها در صبحي اندوهبار به من تسليت گفتند

و پاهاي من سست شد

و من ديگر احساس كردم حالا هيچ كس را ندارم

سیما سیما

تو حالا كجايي؟

 

من حالا چكار كنم ؟

به خانه كه برگردم

چه كسي در را به رويم باز مي كند ؟

چه كسي از ديدنم ذوق زده مي شود؟

تو را با آن همه بزرگي در  قبری تنگ و تاريك گذاشتند

و رويت خاك ريختند

خاك بر سر من

كه نتوانستم برايت كاري بكنم

سیما سیما

 شاعري يتيم شد

 

 

 و پسرت زار زار گريست

مادر مادر

مي دانم آنجايي

درهمساگي خدا

و دلت طبق معمول براي ما شور مي زند

به خوابم بيا

 حرفهاي زيادي برايت دارم

و بوسهايي كه براي رسيدن به پيشاني ات بي تابي مي كنند

مي دانم حرفهايم را مي شنوي................................................

.............................................................................

..................................................................................

..............................................................................

پسر کوچکت همایون که بی صبرانه منتظر دیدن توست.

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |
. .. . . . . .*** . . * . . *****
. . . . . . . . . . .** . . **. . . . .*
. . . . . . . . . . ***.*. . *. . . . .*
. . . . . . . . . .****. . . .** . . . ******
. . . . . . . . . ***** . . . . . .**.*. . . . . **
. . . . . . . . .*****. . . . . **. . . . . . *.**
. . . . . . . .*****. . . . . .*. . . . . . *
. . . . . . . .******. . . . .*. . . . . *
. . . . . . . .******* . . .*. . . . .*
. . . . . . . . .*********. . . . . *
. . . . . . . . . .******* . ***
*******. . . . . . . . .**
.*******. . . . . . . . *
. ******. . . . . . . . * *
. .***. . *. . . . . . .**
. . . . . . .*. . . . . *
. . . . .****.*. . . .*
. . . *******. .*. .*
. . .*******. . . *.
. . .*****. . . . *
. . .**. . . . . .*
. . .*. . . . . . **.*
. . . . . . . . . **
. . . . . . . . .*
. . . . . . . . .*
. . . . . . . . .*
. . . . . . . . *
. . . . . . . . *
. . . . . . . . *
. . . . . . . . *
تقدیم به تو
نوشته شده در ساعت توسط همایون|

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن

بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |

این روزها تم پرنده با من است ریتم گمشده ای با وقت من همپاست
این روزها به موسیقی شکل و رنگ فکر میکنم می خواهم نقاشی من هیچ نباشد جز ریتم و صدا
یعنی با رنگ اهنگ بسازم
مربع های من نت های من هستن
با یک مشت مربع چه کارها می توان کرد
من این شکل ساده هندسی را دوست دارم
بیشتر از شکل یک لیوان یا با زو
از حجم خسته شده ام از دروغ پرسپکتیو از
شیرین کارییهای دست و قلم مو .....نبض من در صراحت سطح تند تر می زند
این روزها بیشتر به مسا حت یک قناری فکر می کنم یک مشت مربع را به صدا در
. می اورم تا صدای پرنده ای را بشنوید
 
                                                                                                    
                                                                                                      از یاد داشتهای سهراب سپهری
 
نوشته شده در ساعت توسط همایون| |

از زیستن بی تو مگو زیستن این نیست
 ورهست به زعم تو به تعبیر من این نیست
 از بویش اگر چشم دلم را نگشاید
 یکباره کفن باد به تم پیرهن این نیست
یک چشم به گردابت و یک چشم به ساحل
 گیرم که دل اینست به دریا زدن این نیست
 تو یک تن و من یک تن از این رابطه چیزی
 عشق است ولی قصه ی یک جان دو تن این نیست
 عطری است در این سفره ی نگشوده هم اما
 حون دل آهوی ختا و ختن این نیست
 سخت است که بر کوه زند تیشه هم اما
 بر سر نزند تیشه اگر کوهکن این نیست
 یک پرتو از آن تافته در چشم تو اما
 خورشید من - آن یکتنه صد شب شکن - این نیست

 

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |
سال 1387 خورشیدی برابر با سال 7030 میترایی آریایی، 3746 زرتشتی  سال نوپيشاپيش مبارک

 

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |

لحظه تحويل سال به وقت ایران : پنجشنبه 1 فروردین 1387، ساعت 09:18:19 صبح

تا آغاز سال 1387 خورشیدی 08 روز و 11 ساعت و 06 دقیقه و 43 ثانیه زمان مانده است

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |

من پولدارم


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |
ای به داد من رسیده
   تو روزای خود شکستن
   ای چراغ مهربونی
   تو شبای وحشت من
   ای تبلور حقیقت
   توی لحظه های تردید
   تو منو از شب گرفتی
   تو منو دادی به خورشید
   اگه باشی یا نباشی
   برای من تکیه گاهی
   برای من که غریبم
   تو رفیقی جون پناهی
   ناجی عاطفه ی من
   شعرم از تو جون گرفته
   رگ خشک بودن من
   از تن تو خون گرفته
   اگه مدیون تو باشم 
   اگه از تو باشه جونم 
   قدر اون لحظه نداره 
   که منو دادی نشونم 
   وقتی شب ، شب سفر بود
   توی کوچه های وحشت
   وقت هر سایه کسی بود
   واسه بردنم به ظلمت
   وقتی هر ثانیه ی شب
   تپش هراس من بود
   وقتی زخم خنجر دوست
   بهترین لباس من بود
   تو با دست مهربونی
   به تنم مرهم کشیدی
   برام از روشنی گفتی
   پرده ی شبو دریدی 
   یاور همیشه مؤمن
   تو برو سفر سلامت
   غم من نخور که دوری
   برای من شده عادت
   ای طلوع اولین دوست
   ای رفیق آخر من
   به سلامت ، سفرت خوش
   ای یگانه یاور من
   مقصدت هر جا که باشه
   هر جای دنیا که باشی
   اونور مرز شقایق
   پشت لحظه ها که باشی
   خاطرت باشه که قلبت
   سپر بلای من بود
   تنها دست تو رفیق
   دست بی ریای من بود
نوشته شده در ساعت توسط همایون| |
297 

 

خاکسترم و آتش سردی

 

 

با من

 

 

دردی نشسته با تو،

 

دردی با

 

 

 من

 

 

کبریت زدم، آب شد

 

 انگشتانم

 

 

آدم برفی چه کار کردی

 

بامن؟

 

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |

فروغ فرخزاد (۱۵ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ ) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از بهترین نمونه‌های شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل درگذشت.
فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه تولدی دیگر تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |
بهروز وثوقی

ای صمیمی ای دوست

 

گر مرا یاد کنی یا نکنی

 

من به یادت هستم.............

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |

اگر مقصد آسمان است، از اين شهر هم مي‌توان پرواز كرد. از همين شهري كه پرواز

 از آن كوچ كرده است و ديگر هيچ پرستويي در آن نغمه كوچ سر نمي‌دهد و هيچ پروازي

 سكوت آسمان را در هم نمي‌شكند. اگر قصد كوچ داري، همين حالا هم مي‌توان

 رهسپار شد. الان كه فصل كوچ گذشته است و پريدين رنگ باخته است و پرستوها

 رفته‌اند و جامانده‌اي.اگر هواي پرواز در سر داشته باشي، بي‌بال هم مي‌توان پرواز

كرد. اصلاً بي‌بال پريدن شرط است. هرچه سبكبارتر بهتر . . .

 

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن

بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |

ديوار شب مرگ بار


چه مي شد باران تو را

در شبگاه نوميدي

مرا هيچ

جز اگر آنکه سوخته باشم در آن گاه ياس بار

چه مي شد باران تو را

در هواي هجراني

مرا هيچ

جز اگر آنکه دوخته باشم دهانم را در سکوتي دردبار

چه مي شد باران تو را

در عذاب آن روز پاييزي

مرا هيچ

جز اگر آنکه کوفته باشم مشتم را بر ديوار شب مرگ بار

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |
کجایید ای شهیدان خداییکجایید ای سبک روحان عاشقکجایید ای شهان آسمانیکجایید ای ز جان و جا رهیدهکجایید ای در زندان شکستهکجایید ای در مخزن گشادهدر آن بحرید کاین عالم کف او استکف دریاست صورت​های عالمدلم کف کرد کاین نقش سخن شدبرآ ای شمس تبریزی ز مشرق بلاجویان دشت کربلاییپرنده​تر ز مرغان هواییبدانسته فلک را درگشاییکسی مر عقل را گوید کجاییبداده وام داران را رهاییکجایید ای نوای بی​نواییزمانی بیش دارید آشناییز کف بگذر اگر اهل صفاییبهل نقش و به دل رو گر ز ماییکه اصل اصل اصل هر ضیایی
نوشته شده در ساعت توسط همایون| |

به اولین قاصدکی که از شهر قشنگ زندگی تو بگذرد،

پیغام خواهم داد که هیچ چیز نمی تواند

مهرت را از دلم بیرون کند ؛

حتی فاصله ها!

محمد علی فردین

 

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |
 
 

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

                          فریدون مشیری

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |

بی نظیر

 یا

 بانظیر

 مگر فرقی هم می کند؟

*

 معبر تاریک باد

 و

 باده ی روشن!؟

**

 مادرم ـ

 ـ نصرت بیگم،

 آسوده باش

که دختران سند

 به زایش سحر

 امید را

 آبستنند.

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |
  ساعت از مرگ کمی گذشته است   

به ساعت میدان شهر نگاه می کنم . نیمه های شب است و خیابان ها خلوت . من در شهر کوچکی زندگی می کنم و ساعتی است که مرده ام درست مثل شب این شهر . هوا مرطوبِ پاییز است و من سرگردان . به اطراف نگاهی میکنم . یک مرد ! یک مرد آن سوی خیابان به من زُل زده است؟! از روی کنجکاوی بدون هیچ تاملی به سمتش راه می افتم . ولی چند قدم مانده تا به او برسم از من فاصله می گیرد!! با خودم می گویم او از دیدن روح در این نیمه های شب حتما" زَهر ترک خواهد شد . لَختی می ایستم و داد می زنم : آهای ...  نترس ! من  من بی آزارم . آن مرد چشمهایش را ریز می کند و با صدای عجیبی می گوید: ترس ! من از تو نمی ترسم . شگفت زده از او می پُرسم من روحم و ساعتی است که مرده ام  از من نمی ترسی ؟!  می خندد... ساعتی است که مرده ای !! من سالهاست که مرده ام .

نوشته شده در ساعت توسط همایون| |